درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حد اول
در فاصله من
تا من
در اپسیلون یک
کوچک که آنرا زندگی نام نهادیم
حد دوم
در میان عشق و تنفر
که گرچه کوتاه است
ولی کمب جایش
کیف می دهد
حالا
که درد می کند گاهی...

همیشه
از یک کلمه آغاز می شود
مثل وقتی که یکهو
پای آدم
توی چاله می افتد
بعد قطار حرفهای
پیش و پس
آدم را
می برد با خودش
و آدم احساس می کند
یکدفعه
چی چی
چی چی
بو بو
چی چی
مثل مورچه ای
در میان
سینه های بزرگتر
زنی که زیاد می داند
احساس حظی وافر
آدم را میگیرد...

به تو می گویم برو
دیوانه
به تو می گویم برو
پروانه می گویم برو
چیزی دارد
توی سینه شمع کوچک می سوزد
او نگران
پروانه های دیوانه است
او هم
مثل پروانه ها دیوانه است...

باید آدم
سوراخی عمیق باشد
تا معنی خالی بودن
را بفهمد
یا دلگیر
تا بفهمد تنهایی یعنی چه
باور کن
جای من بودن
آسان نیست......

غمگین بودنت
مرا نمی ترساند
اینکه ثانیه به ثانیه دارم
مثل یک شمع خسته
آب می شوم هم
و اینکه تو
با چشمهای خسته از زندگی
آتش مرا نگاه می کنی
و فکر می کنی به اینکه سوختن زیباست
این آتش بیخود توی سرم
دارد مرا می سوزاند
بیا اینجا پروانه
با آنکه می دانم
این بوسه
تو را خاکستر خواهد کرد...

به رویت نیاور که من هستم
نگرانم نباش
به آتشی نگاه کن
که تا آسمان زبانه کشیده
تو که می بینی نه؟
دیوانه ها
دیگران را نمی بینند ...

من در تو ادغامم
نمی دانم کداممان دارد
دیوانه می شود؟
کداممان خسته است؟
کداممان اشتباه کرد؟
که بدبخت می شود؟
کداممان به معراج می رسد
من در تو اغدامم
هستی مرا
به من
پس بده...!!!

گفتم
من از دریا بیزارم
توی دریا غرق خواهم شد
نمک برای قلبم
و آب
برای چشمهام
ضرر دارد
و تازه
نفس کشیدن در دریا
کار دشواری است
گفتند
تمام ماهیها گفتند
تو دیگر
به دریا رسیده ای
حالا
تو
غذای دریایی
او تو را خورده
داغان
چرا معنی سرنوشت را نمی فهمی؟

برای دوست علی:
 

 

چشم... 

برای آخرین هوسهای یک حوا: 

  

 

پستانهای جهانم را
روی هم می گذارم
و گوشواره های کوچک را
با زیان و کمی دست ترکیب می کنم
و تنت را
می گذارم کنار دستهام
من درمان خواهم شد
دکتر دروغ می گوید
من
درمان خواهم شد...

 (1)

 تازه سال بود آسمان
آدم هنوز به دنیا نیامده بود
من نبودم
و از زمانی که به دنیا آمدم به بعد
دنیا دیگر
تا ابد ادامه خواهد داشت...

 ...........................................

 (2)

 دستارش را کشید روی صورتش.گفت: "آدم درخت است،دنیا باد.باد کارش وزیدن است،آدم کارش لرزیدن" و لرزید و ما هم....

.........................................  

(3)

راستش عزیزم
تخته سنگ شما
آبشار من را

راستش خانوم
لای چرخدنده های
ساعتتان
حشرات احساسم

و جیپ های شما
از دو سوی
ویتنامی من را
پاره کرده اند

بمب شما
من را سوزاند

شعرم
برهنه شد
توی جاده
دوان دوان
دوید بسویم
هلپ!!!

راستش خانوم
شوما
از زمین و هوا
حمله کرده بودید
با خوشه های فجیع
ناپالم
و با رگبار
روشن مسلسل
و اشکهای بی دلیل شما
من را
غرق نموده است
جنازه ام را کجا می برید
جسارت است اما
جنازه را کجا می بری کثافت؟

بر سر صخره نشسته بود.دریایی خروشان بر زیر پایش. 

پرسیدم:"دلیلی بگو تا زنده بمانم؟"  

گفت:"سئوال خوبی پرسیدی. واقعا سئوال خوبی پرسیدی" خودش را از سر صخره رها کرد ....

خواب نمی بینم
این اتفاق طولانی
می افتد
می افتد
و می افتد
فرو می روم توی
سنگ
مثل مرجانی
که مردابی
می روم
توی تاریکی
آسمان اینجا سرد است
توی دریاها
عکسهای خودم را
می بینم
برف می بارد
تاریکی است
توی تاریکی برف می بارد...
 

 

 

           "از یادداشتهای ملوانی که اشتباهی به نرده کشتی تکیه داده بود و سالهاست به عمق دریاچه می رود"

وظیفه داری که دوستش داشته باشی
زیرا برای تو می نویسم
وظیفه داری بخوانی
این مهم است
این دانه دانه های کلمه
مثل موریانه های درشت پر دار
از هیکلت
می روند بالا
و لای سینه هایت
تخم می گذارند
بزرگ می شوند
کرمهای بزرگ
روی پستانت
که از تو بالا می روند و می ریزند
کلمه های من
در توست
سر به دنبالت
نمی توانی فرار کنی
حرفهای من
پشت هر کوچه ای
به دنبالت می آیند
توی پیژامه دوست پسرهایت که دست کنی
حرفهای من می آید توی دستت
وقتی تنها
میروی حمام
لیف حمامت
من هستم
یا وقتی
خسته درس می خوانی
شعرهای من
همه جا دنبالت هستند
به تو می گویند:
"یادش بخیر عجب دیوانه ای بود"

آخرش در
صدای کفش یک پایی
پروانه می شوم
آخرش پروانه می شوم ...

شورت : تکه پارچه خوشبویی است که زنها آنجایشان را با آن می پوشانند
شراب : چیز خوشمزه ایست
شمشیر : با آن آدم کشته می شود
شیر : آدم را یاد پستان  می اندازد
شکار : شدنش بیشتر از کردنش لذت دارد
شمارش : بی معنی است دنیا پایان ندارد

پلنگها
توی کوه فریاد می زنند
فرهاد از
پلنگها نمی ترسد
فرهاد از این می ترسد
که داستان تمام شود
و یک نامردی
روزی
همانطور
الکی بگوید
شیرین مرده ...

و زمزمه کرد: "باد" باد آمد و از سکوتها گذشت و بر فراز شد و زمزمه کرد: "آب" و باران بارید،فهمید که مستجاب الدعوه شده. گفت: "آنجلینا جولی با پستانی کمی بزرگتر" و در دوردست فرشته ها را می دید که به انگشت وسط ورا اشاره می نمودند و ندانست که آن به چه معنی است...

خواب اجنه
تا پاسی از شب
دست از سرم بر نمی دارد
مهتاب خوابیده
خواب دریا را می بیند
شب مثل گربه آمده کم کم
ستاره را خورده
هیچ خط خاصی
بین دشت و دریا
بین آسمان و کوه
بین کوه و زمین
یا من و تو نیست
من و تو
در همیم
تنها خطوط تو
مرا
از نبودنم
جدا می سازد
شمع را دوباره روشن کن
می خواهم دوباره خودم باشم
تو هم باشی...

ما را گفت تا به شهر رویم. خویش بر سنگی نشسته بود بر دروازه. چون بازگشتیم پرسید : " مردان آنان چگونه بودند؟" گفتیم: "دروغ گویان لاف زن و تزویر گران دیرین" پرسید:" از آنان نبود خستگان سیاه پوش در خود غنوده؟" و باز پرسید:" از زنان چه دیدید؟" گفتیم:" کنیزکان بر پهلونگان گاوان غنوده" پرسید:" دوست دختر مرا ندیدید بر جامگان ارغوان که از بازار می گذشت؟" خجل شدیم رو به سوی غروب کرد و گفت:"به جهان که نیک بنگری آنچه بر ظاهر است گرانمایه تر از آنچه بر باطن آدمهاست می یابی." خجل شدیم...

توری اول
جای پای تمام هوسهاست
دست زدن به آن هم ممنوع است
رنگ صورتی دارد
رنگ ممنوعی است
کلاس می گذارد
توری دوم
تنگ است
گوشه پهلو را خط می اندازد
توری آخر
تنهایی است
رهایی است
و آزادی است
به آدم میگوید آرام باش
به آدم میگوید خیالت راحت باشد
بو کردنش ممنوع است
چراغ را خاموش می کند
سر آدم را می گذارد روی قلبش
و قلبش را می گذارد توی دستهای آدم... 

 

چشمهایت را به آسمان می دوزی 

و در دور دست 

در صحرای تشنه باران می بارد  

دستهایت را  

پرواز می دهی 

و در خیلی دور پرنده پرمیگیرد 

گیسوانت را رها می کنی 

و پروانه های منجمداز موزه ها 

پرواز می کنند 

خودت را  

از من و تشنه ها و پرنده ها و پروانه های منجمد 

دریغ نکن...

اگر یک روزی به یک رتیلی بگویید که دوستش دارید،احتمالا به پروانه تبدیل خواهد شد.ولی نگویید.رتیلها زیباترند...

یک مرد باید ۲ چیز را بداند: 

 

۱. عشق ورزیدن 

۲. سیگار کشیدن

می گوید:نمی ترسد آقا 

دلش بزرگ است 

کفش ساتن می پوشد و 

کیف آبی  

می رود خیابان 

با مردهای غریبه لاس می زند 

اسمش خورشید است 

خورشید خواستگار نمی خواهد 

هیچ وقت از باد نترسیده 

می گوید: 

ترشیدن افتخار دخترهاست...

رتیلهای زیادی را می شناسم که وقتی یکی از دخترها صدایشان کرده گفته کوچولو بیا اینجا توی نور تا راحت ببینمت در جا سکته زده اند توی تاریخ ما خیلی مهم اند اسم همه اشان موجود است...

بپوشید
بپوشانید
داریم داغ می شویم
سنگهای حمام
به سینه های دختر می گویند
دختر آهسته می خندد
و سینه هایش
آزادی آب را
فریاد می کنند
حمام
در عذابی لذت بخش
قدم به قدم شکسته می شود...

هر زنی هر چقدر هم که بی تربیت و خلاف باشد نمی تواند بشاشد. زنها فوقش جیش می کنند. شاشیدن از کارهای معدودی است که مردها فقط می توانند...

کلاغ زیادی از آسمان بارید
خفاشها توی غارها
پرکشیدند
مورچه ها
آمدند از
تن برهنه ام بالا
عنکبوتها
توی سوراخهایم
تار تنیدند
روحم زیاد سوزاخ بود
سوراخ سوراخ
پر از گلوله های سیاه اشک غلطان
و صدای پای رتیل های مرده
لرزان در باد
جادوگری با صدای بلند خطابم کرد
"هنوز هم امیدواری؟"
گفتم
"شاید شد"
کلاغ زیادی از آسمان بارید
خفاشها توی غارها
پرکشیدند ...

یک روز ریس زندان شهر با زندانی هایش دعوایش شد. لباس زندان پوشید و گفت که دیگر برایشان غذا نمی پزد. حال زندانی ها گرفته شد و به خانه شان رفتند...

پروانه ها مهربانند
دلشان برای عنکبوت پیر می سوزد
خودشان را
الکی
توی تورهای کهنه می اندازند
جیغ می زنند
جیغ می زنند
"خدای من
آه وحشتناک
من توی تورهای غمگین ترین عنکبوتهای دنیا
می لرزم"
و کونشان را
به علامت رعشه ای از ترس
می لرزانند
عنکبوت پیر لبخند می زند
از شوق اینکه هنوز زنده است
و تورش به کاری می آید
اشک حلقه می زند در چشمش
پروانه مهربان را آزاد می کند
و به مورچه های گرسنه آن پایین
فریاد می زند
"برای شام امشب دنبال عنکبوت نباشید"

"همه داریم از چیزی فرار می کنیم که خوابش را دیده ایم. و همه دوباره خسته می شویم و به خواب می رویم و باز خواب همان چیز پیش را می بینیم و باز هم همان..."

این بگفت و در خواب شد.

گفت: "آدمی که کلنگ می زند با دنیا صمیمی است" بعد پرسید: "نمی فهمم چرا تو هیچ وقت کلنگ نمی زنی" گفتم: "دارم زورم را جمع می کنم که آخری را محکم بزنم" حتی فرهاد هم دیگر من را نمی فهمد ...

کلاغی که
روزی کبوتر بوده
دارد
به تیر چراغ برقی
که روزی درخت بوده
خیلی ملایم
نوک می زند همیشه
پرهای کلاغ توی پیشانیش
دستهای تیر
رو به آسمان است
چیزی دارد
بین سینه های
تیر
آن بالا
ویز ویز
آرک می زند
هوا بارانی است
به خانه اتان بروید
به زودی طوفان خواهد شد
380 ولت
ولتاژ خیلی بالایی است ...

گفت: "گنجشکها به آدم عاشق زود عادت می کنند آدم عاشق قلبش اتوماتیک مهربان می شود یک دانه برگ که می افتد اشک می آید به چشمهاش" 

 تمام سر و صورتش پر از گنجشک بود همانجور ایستاده رو به ماه گریه می کرد. داد زد: "من چی را می خوام ؟ من جدا چی را می خوام؟" خواب بودم یادم نیست، فرهاد بود، خسرو بود یا کالیگولا ...

مرا صدا نکن
گوشم را گرفتم
و می دوم
میان دشت
پا برهنه دور می شوم
از تو
از مردم
به هر که دست می زنم
سنگ می شود
هر چشمی را که بوسیدم
کور شد
به هر دیواری تکیه دادم رمبید
با هر که حرف زدم دیوانه شد
این سرنوشت من است
فریاد می زنم
نمی شنوم
دست نمی زنم
تکیه نخواهم داد
مطمئن باش
شبها
که حالم آرامتر است
مدام
به سینه هایت
نگاه خواهم کرد
تو مال من شده ای
همه دنیا مال من است...

به تلخی گریست و آنگاه سکوت کرد...

سعی کرد پشت هم چهار تا روپایی بزند جلوی دخترها. نتوانست و ضایع شد. گفت:" به درک یک کار آسانتر." قدری خاک گرفت توی مشتش و با یک نگاه همه اش را کیمیا کرد. دخترها به او خندیدند و رفتند روپایی زدن رونالدو را ببینند. گفت: "ممنونم که کونتان را طرف من کردید کونهایتان خیلی قشنگ است" بعد کیمیایش را توی آسمان فوت کرد و فکر کرد با کمی تمرین بیشتر شاید بتواند چهارتا روپایی بزند ولی به هزار و خورده ای و اینها نمی رسد. ناامید شد. گفت: "می روم پیش حافظ ببینم شعر جدید چی گفته"

تکیه به دیوار آسمان داده بودم
دست کشیده بودم
روی انبوه برفهای ریخته
و لای پاهایم
به هزار خرگوش گریخته جا داده بودم
گرمم بود
ولی از جنگل
نمی گریختم
جنگل آن سویش دریا داشت
دختر داشت
شب داشت
جوجه کفتر داشت
من کوچک نبودم
بزرگ بودم و سرو
و در جنگلی استوایی روییدم
من پیچک همه جنگل بودم
بره تمام مرغزار
گرگ تمام دره
نصف شده ام نه؟
بچه شده ام نیست؟
کوچکم حالا نه؟
ترسیده
لای پای این و آن می گریزم ...

و گفت: "زنان دریایند، شما ساحلید. دریا در کنار ساحل زیباست، ساحل در کنار دریا خوشبخت است." و گفت: "ساحل بی دریا، بیابانیست. دریای بی ساحل دنیاست"

و دستش را به دیوار گرفت.

 تلو خورد و افتاد.

 زنها به او خندیدند.

 گفت "هر هر ! هر بار که زمین می افتم تا فیها خالدون همه تان را می بینم"

خاک را تکاند و توی تاریکی گم شد....

-  انگشتانش
لا به لای سرمه ای هایم...

- فوت آرامش
گیسوانم را...

- خواستم بگویم:
"آب"
حرفهای بسیاری
رفته بود از من
مثل خون از من
خواستم بگویم...

- آه...
پیشانیش
با نفسهای من تصادف کرد
 

-آخ...
بال پلکهاش
صورتم را سوزاند

- موهایش همه سشواری بود
شکل چشمانش اطواری بود
لای سینه هایش بخار بود
من تو چشانش بچه بودم

- به نفسهای من عادت کرد

- گفتم
زی...نگ
خانوم
توپ من
تو
حیات شما نیافتاده؟

- به نفسهایم عادت کرد
به بوی ترش در سینه هایم عادت کرد
تفهایمان با هم قاطی شد...

- به نفسهایم عادت کرد
به فوت آرام  عادت کرد
دستهایش دوید روی پارچه شلوار...

- به نفسهایم عادت کرد

- به نفسهایم عادت کرد
گرم بود
گرمم شد

-پنکه را روشن کرد...

می رفتیم توی یک دیاری که هیچ چیزی جز شب ما را از هم جدا نمی کرد.  

از من پرسید: "خسته ای"  

گفتم: "زود خسته می شوم"  

گفت: "چقدر زود؟"  

گفتم: "قبل از اینکه شروع کنم"  

گفت: "من هم اولش همینطور بودم کم کم یاد می گیری"  

توی دره های بیستون گرگها بی وقفه زوزه می کشیدند...

به دستهای باد دست نزن
او نمی فهمد
نمی داند
می رود
بدون اینکه بخواهد
می بوید
می بیند
تمامی عبور از سر درختان است
و کوچکترین مشکلش تنهایی است
به التماسش از لای سنگها
گوش نکن
بگریز اگر توانستی
ریشه ها و اندیشه ها
تو را از دویدن باز می دارند
و گرمای تنهای دست های خسته
تو را به حرفهای او محتاج می کند
برو حالا
برو
بگریز
بادهای دشت شمال
از جنوب دارد می آید
تن مرا با دستهای او تنها بگذار
تمام گلهای من
مال اوست
این بار نگهش می دارم....

سر فرود آورد بنگریست آسمان را و سر فراز کرد زمین را بنگریست. 

 پس گفت:" آنکه با من نباشد از من نیست و آنکه با من نیز..." 

 و ما را بدید که حیران ایستاده بودیم. شرمنده شد و گفت: "اه... ریدم"

سرت را بلند نکن
زیر باران تنها
مردهای خسته بسیاری
قبل از تو
ناتوان گریختند
نا امید از دویدن
بی خیال خانه رسیدن

سرت را بلند نکن
زیاد می شود که آدم
فریادش را
دور دهانش بپیچد
سرش را بگذارد
به زانوی تاریکی
و مثل معتادهای فیلمها
احساس کند
می تواند برخیزد
و یادش بیاید هرگز

سرت را بلند کن
بار اولت نیست
آخرین بار هم نخواهد بود...

گفت: "نامردها من کس شعر می گویم؟ دهانتان را سرویس می کنم" عصایش را برداشت و سوی ما حمله آورد. ما به هروله در بیابان می دویدیم. شیخ ما جنبه شوخی ندارد... 

 

و گفت: "آن کسی که می داند سکوت نمی کند و نمی گوید گزافه می گوید بدون اینکه هیچ چیز دیگری بدون معنا بدون اینکه فکر کند دیگران وجود دارند" و اضافه کرد "خلاصه اش اینکه من زیاد می دانم"

گفت :"از تو نمی ترسم تو اولین مردهای خفن نیستی که من کفن کرده ام زیاد می آیند اینجا مثل تو کمی غمگین می شوند و بعد بدون اینکه کسی آنها را بکشد توی تنهایی می میرند." و گفت:"آلت شما مردها وقتی که کوچک است چه قدر چیز مضحکی است" به من دست زد و گفت:"هنوز داغی" وسینه هایش را روی صورتم گذاشت...

چاقو بیاورید
جهان برای سلاخی ما
به کمک احتیاج دارد
رهایش کنید
بگذارید بزرگترین چاقویش را بیاورد
بگذارید رگهای من ببینند
این همه که صدا کرد
با تن من چه کار داشت
بگذارید غمهای دنیا بیایند
من قوی هستم
من قوی شده ام
صدای فریاد های من را نخواهید شنید 

.

آآآآآآآآآآآآآآآخ
مامآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآنی
دردم می آد
مامانی
خیلی سرده
خیلی درد دارم
مامان...

یک پروانه آمده بود و روی سنگ نشسته بود و به او لبخند زده بود. این آخری را نمی دانم چطوری می گفت. پروانه واقعا چطور می تواند لبخند بزند؟!! فرهاد است دیگر، درباره شیرین هم گاهی از همین خیالات می کند...  

 

دیده ام
می آیی
گلدان تنهاییت را
روی دیوار من می گذاری
گاهی
دستهایت می رود
از نرده های من بالا
حالا
با من باش
برویم از یخچال
لیوان آخر از خون دلی را
که برای این چنین روزی
کنار می گذاشتیم
برداریم
آسمان دارد
تاریک می شود بد جور
مهتاب نزدیک است
بارانی است
چتر سیاه و بارانی یادت هست؟
می شود لباس قرمزت را باز
روی بند رخت بیاندازی؟
می شود بیایی باز؟
غروب
بد جوری است

پیرمرد هیز همسایه
شعرهای آخرش را دارد
توی گیسهای بید مجنونش
می نویسد...

شیخ گفت: "زنان بر دو گونه اند و هر دو گونه شان را ماچ ،که هر چه داریم از آنها داریم"

می گفت و ما می نوشتیم...  

 

..................................................................... 

 

و  گفت: "هستی دره چهار جیغ است"

گفتم: "کدامین جیغ یا شیخ؟"

گفت: " اول آنکه کودک شوی مادر ببینی. دویم آنکه مرد شوی دنیا ببینی سیم آنکه پیر شوی مرگ ببینی"

گفتم :"چارم چه؟"

 گفت: "یادم نیست شاید سه تا بیشتر نبوده از همان اول"

دقت کرده ای
جدیدا
توی خوابت
مردی هست
دونده تر از همه مردهای دنیا
قویتر
که تمام دیوها را می کشد
و شب
توی خرابه ها می خوابد
و حتی وقتی
اژدهای خیلی بزرگ خاکسترش می کند
خوشحال است
اشک چشمهایش را دیدی؟
اشک توی چشمهایش را دیدی؟
اگر بمیرم هم نمی گذارم تو حتی یک خواب بد ببینی ...

توی نهر سنگی اش می شاشید و می دوید دنبال شاشش که می آمد آرام آرام از صخره ها پایین و چکه چکه توی حوض آن پایین می ریخت. بعد می خندید و بعد گریه اش می گرفت. تمام نهر و حوض را با آب هزار بار می شست و بعد تمیز می کرد که از همه نهرهای جهان تمیزتر باشد. بعد می پرسید: "شیرین جان من زنگ نزد؟ خبر تازه ای نیست؟" بعد که می گفتم:" نه"می آمد و با هم می گریستیم...

ببین نگاه کن
خیله خوب
حالا بگذار من ببینم... 

.......................................... 

درختان را تراشیدند
و موی سیاه زنها را.... 

........................................... 

سخاوت  

یک پیرهن نیمه باز است 

اگرآدم زن باشد... 

............................................ 

دستهای تو
آخ
دستهای تو
و یک
اتفاق آرامی
که
دارد
کم کم
در من می افتد ...

  یک ساقه گندم گذاشته بود لای لبش خوابیده بود روی صخره ها و به ماه نگاه می کرد. من بالاتر روی یک سنگی نشسته بودم.  

گفت: "چیز عجیبی است وقتی افسانه باشی و عاشق هم باشی" و بعد گفت: "ماه خیلی زیباست من ماه را می خواهم. برایم می آوریش؟  

گفتم: "کالیگولا هم گفت باید ببینم چکار می شود کرد"  

گفت : "شام خوردی؟"  

گفتم: "کم غذا شده ام"  

گفت: "تازه اولهایی" و بعد گفت: "من آخرها هستم"

 

و گفت: "تا خوشبختی راهی کوتاه و صعب است و راهی آسان و طولانی و هر دو راه به هیچ جا نمی رسد. همین جا بنشینید و هیچ جا نروید. ما را مسخره کرده است" 

 آنگاه بسیار گریست و ما بسیارتر .... 

 

............................................ 

 

این خنده دار است
من به طرزی ناباورانه
بی نهایت
در خودم
تنها هستم
کمی باید
الان
درباره حرفهای خودم
تحقیق کنم
تعمق کنم
بروم در خودم تا
آن پایین
این اصلا منطقی نیست
این خیلی خنده دار است ...

شهوت عجیبی برای نوشتن گرفته ام 

مثل اینکه آدم کمر درد داشته باشد و فیلم پورنو ببیند...

آدمهایی هستند که دیوانه ی دره ها هستند برایشان فرصتی است که خودشان را پرت کنند پایین. درختهایی هستند که توی کویر در می آیند. و بوته هایی که توی خروشان ترین رودخانه ها می رویند. فرهاد هم هست که عاشق دوست دختر فابریک پادشاه می شود و بعد عین دیوانه ها جای مخ زدن کلنگ می زند و حتی یک آواز غمگین هم نمی خواند. آنجور آدمها چند ثانیه بعد هزار تیکه می شوند. آن درختها چند روز بعد خشک می شوند. آن بوته ها یک هفته بعد از ریشه کنده می شوند. فرهاد تا ابد به کلنگ زدن ادامه می دهد...

گفت: "توری را می گذارند که مگس نیاید تو، پروانه باید بتواند راحت بیاید توی خانه"  

و گفت: "patent اش را ثبت کرده ام. احتمالا با یکی از همین آهنگرهای بازارچه می سازیم"  

بعد گفت: "الان چه سالی است؟ من برای اختراعم به یک نانوموتور بسیار فراگیرنده مگاواتی احتیاج دارم فن آوریش را کشف کرده اید؟"  

گفتیم: "قاط زدی شیخ. طی الزمان حضرت عالی اشکال داشته انگار اینجا قرن هفتم است"  

گفت: "آهان" قدری سکوت کرد. بعد گفت: "یک جایی را اشتباه پیچیده ام احتمالا..."  

 

  

بیا
روی چشمهای من بنشین
سنجاقک
باور کن
باد دیوانه دیشب
با خودش
باور کن
قورباغه امشب
دیگر
خودش
مرداب است ...

.....................................................................  

عکس یک رتیل می کشم
یک رتیل ریش تراشیده و بی مو
یک رتیل
لنگ و غمگین
رتیل سالهاست آفتاب نخورده
عکس یک رتیل می کشم
زیرش می نویسم
از رتیل ها نترس
نمی نویسم
بی خیال
حرف من را که
عمرا
باور نمی کنی ...

هی با کلنگ می کوبد توی ملاجش و هی خودش را از بالای صخره ها می اندازد توی دریا و اصلا نمی میرد. و هی به خودش افتخار می کند که فرهاد است و هی شبها زیرلب می گوید: "چقدر آن روز، روز خوبی بود که من تو را دیدم شیرین" گاهی دلم برایش می سوزد ،بعد بوی دل سوخته می خورد به دماغش و باز دیوانه می شود دوباره می رود سراغ کوه و باز هی بنگ بنگ بنگ تا دوباره خودش را توی دریا بیاندازد...

و به راه می شدیم و مردی را دیدیم قدم به قدم به خاک افتاده، کویر را می لیسید.  

گفتیم: "تا این چه باشد؟"  

گفت:" معشوق تازه، دوست دختر قبلی من است برای برنامه امشب تمرین می کنم" 

 بعدش خندید و گفت: "بد عادتش کردم، بد عادتش کردم" 

 

............................................................... 

  

شنیده ام که در یکی از شهرهای هلند یک دختری بوده که آنقدر زیبا بود که وقتی روی سنگ می نشست و بر می خواست سنگها از او به خاطر اینکه باسنش نرم بوده تشکر می کردند...
و خیلی از سنگها را در کلمبیا  می شناختم که به امید اینکه روزی دخترک به آنجا مسافرت کند و آنها بتوانند از او تشکر کنند زبان هلندی می خواندند...

وصیت کردم که وقتی مردم مرا توی چاهک حمام مهری اینها چال کنند. تا وقتی آنجایش را می تراشد بتوانم از آن سوراخی ببینم. از شانس بدم اسم مستاجر بعدی آقا مصطفی بود و همینطور که زیر دوش ایستاده بود توی چاهک می شاشید...  

 ....................................................................

 

 صدای پای گربه روی برگ را
به لغزیدن آرامت زیر ملافه تشبیه می کنم
شرمنده
کمی اغراق الزامی است
مردم باید بفهمند
حرکت گربه
روی برگ
تا چه حد شهوانی است
... 

 

یک ساعتی است که فرهاد همیشه در آن ساعت اشک می ریزد. این یک ساعت خیلی طولانی است. نظامی کل کتابش را توی یکی از همین ساعتها نوشته. کل عمر خسرو یکی از همین ساعتها بود. سینه های شیرین توی یکی از این ساعتها چروکیده شدند. زمان برای کوه کن ها آرام و طولانی و جان فرسا می گذرد... 

 

.................................................... 

 

فرهاد ایستاده بود
باد در میان گیسوانهایش
فرهاد ایستاده است
فرهاد ایستاده خواهد ماند...
 
 

وی را در بیابان دیدیم که می دوید.  

گفتیم:"بر تو چیست شیخ؟" 

گفت:" از خود می گریزم که در من آویخته من را، به خود می خواند و از خود می راند. می می نوشد، من مست گردم. صدا می کند، به سوی من می آیند. می راند از من، می گریزند. نه می توانمش کشت ،که اگر کشم خود بمیرم. نه می توانمش راند، که اگر برانم خود رفته است. حال از او می گریزم و اوی از من جدایی نپذیرد."  

گفتیم:" شیخ خود را این چه صورت است؟" 

گفت:" او هم مثل ما گاهی کس شعر می گوید..." 

 

پ.ن : من هم گاهی....

توی کوچه
دامنت از زیر
جادرت پیدا بود لیلی
و ساق پایت از
زیر دامن
و گردنی هایت
قرمز بود
زیبا بود
لیلی
باید به این
نظامی شاعر پیشه بگویم
داستانم را بنویسد
قبل اینکه
بزنم به توی بیابان
 

پایان

و گفت: "همه حرام می شوید. حرام شدن توی ذات انسان است" 

 از ما یکی او را گفت: "من چه؟ من حرام نشدم"  

و شیخ گفت: "پس از اولش هیچ گهی نبوده ای"  

 

................................ 

 

ستاره ها
از پشت شب
من را صدا می کنند:
"سیگارچی سیگارچی 
دیوانه عزیزم
بیا بالا
دنیای این آدمها
فایده ای ندارد"

"چه می داند آدم هان؟" فرهاد سیگاری روشن کرد گفت: "می رود درس می خواند آدم درس می خواند مهندس و خوشبخت می شود بهترین مهندسهای عالم بعد یکهو عشق می آید و آدم می افتد توی بدبختی و هر چه پتک می زند آرام نمی شود دلش. آخرش دیوانه می شوم می زنم این پتک را توی سرم وخلاص " گفتم: "می فهمم حالا برویم پتک بزنیم؟" دست گذاشت روی شانه ام و گفت:"تو دیگر خراب من نشو برو سراغ زندگی، من یکی برای دنیا بس است" گفتم: " بابا فردین! بابا فداکار!"

"حال مردن ندارم "  

(وصیتنامه ی یک گمشده که توی کویر زیاد راه رفت و آخرش هم مرد) 

 

.................................................................................................... 

 

و گفت
و گفت
و گفت
و گفت
تا از تیمارستان آمدند و او را بردند...

شیخ را روزی دیدیم پا در هوا، از پنجره آویخته، به حیرت فرو شدیم که "این چه باشد؟" گفت: "آن تلخ وش که صوفی، ام الخباثث اش خواند یادتان هست؟" گفتیم: "آری" گفت: "آن یار پریچهره چطور؟" گفتیم: "آری" گفت: "اولی بخوردیم ظرفیتش در ما نبود و درصدش زیاد، بد مستی کردیم. دومی خسته شد، ما را از پنجره به بیرون پرتاب کرد" 

 

گفتم: "مردم پای کوه برایت باقلوا آورده اند"  

گفت: "شیرینی خوب است. شیرینی آدم را یاد شیرین می اندازد."  

همه اش را هپل کرد و حتی یکی را به من نداد...  

 

....................................................................................... 

 

بیستون دارد
توی سینه فرهاد
اتفاق می افتد
چیزی هنوز در
سینه اش می کوبد
تق تق
تا وقت خاموشی ...

شب می گوید: "یک ستاره لعنتی اینجا روی شانه ام گز می زند و این درد لعنتی ماه آخرش من را خواهد کشت"  

ریلکس و بی خیال  

شب سیگار سرخ می کشد  

و از پرده های پنجره  

سراغ دخترها را می گیرد ... 

 

شبها
پروانه ها
به انتظار چراغها
در آتش فراق دوری شمعها
بین گل بته های
زرشکی می سوزند
شبها
دریا می آید
روی دریا قایق می آید
روی قایق مردی
ماه روی شانه هایش
و نازکترین دختران شب را
دزدیده
به باد خواهد داد
و شاعرها
شبها
با باد
سر گیسوی پریهای لخت دریایی
کشتی می گیرند
شبها دنیا طوفانیست
دیوانه اید اگر
توی طوفان تنها می خوابید ....

و گفت: "shit!"  

و گفت:‌"اگر این همه سال جای تیشه شخم زده بودم گرسنه به دنیا نمی ماند"  

و گفت: "به تخمم همین پتک زدن خوب است"  

و صدای تیشه اش از نو جهان را پر کرد...  

 

.................................................................................................... 

 

گفت: "شیرین آمده بود"  

گفتم: "دروغ می گویی"  

گفت: "درست یادم نیست شاید هم بهار شده باشد آدم چه می داند"

و گفت "مگس هیچ وقت به پره پنکه ها نخواهد خورد"
و گفت "و انسان هرگز به آرامش نمی رسد هرگز"
و پرسید "از میان شما آیا کسی مگس کش نخواهد داشت"
  

 

....................................................... 

 

یک وقتهایی هست که آدم احساس می کند دارد توی خودش می رود فرو اینجور موقعها بهتر است آدم کمتر دست و پا بزند چون هرچه بیشتر دست و پا بزند اوضاع بدتر خواهد شد...

گفت :"آنکه می گوید فهمیده و آنکه می گوید می داند راست می گوید بهتر است آدم به جای ناامید بودن احمق باشد"  

و گفت: "در تو دیوی است؟"  

گفتم:"در تو هم؟" 

 گفت: "در من نیز" 

 

........................................................................................... 

 

جهان ناباور و
ناپایدار و
متناقض
به گرداگردم
و من
که به رنگ آبی مطلق گردم
به دایره قرمز
فحش خواهم داد
به مربع سبز
و زرد پنج گوش
و با افتخار خواهم گفت
من
آبی مطلق
متضاد رنگهای دنیا
من
هرگز
ضلعی نداشته ام... 

 

حسابش را که می کنم به خودم می گویم خیلی خنده دار است من این همه تخیل می کنم و آخر در هیچ کدام از تخیلاتم خوشبخت نمی شوم. فکر می کنم این مساله خیلی دهشت آور و ناامید کننده و نفرت انگیز است...

و فرهاد گفت: "کاش سبیل داشتم" 

خسرو گفت: "من دارم"  

شیرین گفت: "خسرو جان چرا سبیلهایت را نمی تراشی؟"   

 

"با مردم صادق باش و از تنهاییت لذت ببر" مردی تنها به من گفت و به میان صحرا گریخت.  

پرنده ها هراسیده گفتند "فراموش کن فراموش کن"  

 

................................................................................... 

 

"تنهایم" این را گفت. 

 گفتیم: "شیخ پس ما دست خر هستیم؟" 

 گفت: " توی همین مایه ها" 

و گفت:یقین رفته باد بادبان ما نخواهد شد. اژدهای شک پشت موجهای کلمه ایستاده است. پارو نزن شاعر. پارو نزن....
این بگفت و بادبان را کشید. 

انگار که ترمز دستی پژو را کشیده باشد. کشتی دور در جا زد. 

گفت:به سوی جهنم می رویم. شیطان هم حتی با ما نمی آید...

خواب دیدم که می دویدم توی یک دشت خیلی دور .همانجور که گاهی خسرو را خواب می بینم. 

خواب دیدم تمام کوههای دنیا را دویده ام و برگ تمام درختهای دنیا را دست کشیده ام. 

خواب دیدم رفته ام برزیل و خیلی خوب رقصیده ام و تمام مردم دنیا و تمام دخترها توی کف من بوده اند.  

خواب دیدم که پرواز می کنم توی رنگهای آبی آسمانی و توی نورهای نارنجی روشن.  

خواب دیدم از جنازه رتیل پروانه ای در آمده...

باد جنازه رتیل را روی سنگ و زیر خورشید تکان می داد...
 
 

  

 

گفت: "همیشه همینطور است دیگران را راهبری و با توی می آیند قدم به قدم و یکباره قدم بر  می داری و هیچکس نمی آید بعد توی دره تنهایی سقوط می کنی"

کلا فکر میکنم زندگی یک جور سقوط خیلی طولانیست که بهترست در آن آدم زیاد راجع به زمین فکر نکند. 

شنیده ام آدمهایی که از بلندی پرت میشوند قبل از اینکه به زمین برسند شلوارشان را همیشه کثیف میکنند. فکر میکنم این خیلی منطقی است.من هم بچگی شلوارم را خراب میکردم البته بعدش یاد گرفتم که فکر کنم هیچ اتفاقی در حال افتادن نیست.  

 

 

تلویزیون درباره یک رتیل کویری حرف میزد که روزها در یک چاله داغ انتظار میکشید،تا یک حشره داخل چاله اش بیافتد.  

فکر میکنم این عنکبوت خاص به خاطر ایمانش به سرنوشت و داغی هوا که آدم را دیوانه میکند و مدت طولانی انتظار ، فیلسوف خوبی بود اگر میتوانست حرفهایش را توی آن برنامه بزند...

خیلی از عزراییل میترسم. خیلی خیلی. کلا از بچگی از اسکلت میترسیدم. 

 هنوز فکر می کنم  که عزراییل جای صورتش یک تکه استخوان خیلی وحشتناک دارد.  

فکر می کنم بعدا که قرار است یک ماه بعد از مردنم جسدم را از سوراخم در بیاورند از ترس شلوارم را خراب کرده ام... 

 

همین که من شبها به یاد تو می افتم
و اینکه من تنها به یاد تو می افتم
و اینکه بارانی
و اینکه هر ستاره ای توی هر بیابانی
و حوض کوچکی توی خانه ای در خیابانی
و هر نیمکت سبز پارک
و هر دست کوچک
و هر چشمهای گربه های مامانی
که می بینم
به یاد تو می افتم
نکته خطرناکی است...

من ساکت بودم
خدا هم ساکت بود
هیچ کس نمی خندید
و
همه چیز
در سکوت مضاعف گذشت...

بگویید 

مهتاب یاد من نیفتد.
شبها
توی سوراخم می خوابم
و صبح ها کنار چاه کوچک
میروم به دنبال پروانه
به خورشید بگویید دنبال من نباشد
اکثرا در سایه ها
تنها هستم
به جست و خیز
باد و برگها نگاه می کنم
دلم را خوش می کنم
که هنوز پاییز است
که هنوز فرصت هست... 

 

هیولا
سیگاری روشن کرد
به شب خیره شد
و فکر کرد
پروانه ای که آمده بود
دلیل هیچ چیز نیست
تلویزیون کوچکش را روشن کرد
ولی به اعماق شب خیره شد
توی سرش صدای پروانه می آمد
با خودش گفت
وقتش رسیده
و به این فکر کرد
که نمی داند
وقت چه ...

صدای اول
صدای افتادن ماه توی چاله بود
صدای دوم
صدای برخاستن خاکستر
صدای سوم
یک چاله بود که فریاد میکشید
صدای آخر
زنی بود که با دستهای مشت
از چشمهای مست
رو به سوی دریا
فریاد میکشید

مردها
توی چاله های راه دریا
مرده بودند... 

 

او قهرمان هیچ چیز نبود
شاخه شکسته نبود
او تنها به
برهنه شدن معتاد است
و سیگار اشنو
و دستهای ناباور مردانی
که سینه های کوچکش را کشف میکردند

او قهرمان هیچ چیز نبود
عکسش را
توی روزنامه ها نگذارید

حتی اگر که
با دست لاغرو چشمهای مضظرب
توی جوب
افتاده باشد
او قهرمان هیچ چیز نیست
نمیخواست اصلا که قهرمان باشد...  

 

جهان بی نهایت سرد است
دستان طفلهای مردم یخ زد
ژاندارک را بسوزانید...

درخت به دیوار تکیه داد
سیگار می کشید
و قفل در ها را در شب نگاه میکرد
دزدها برادرند
پایتان را روی دستهای من بگذارید
صبر کنید
دزدهای ناموس اولویت دارند
قفلها دشمنند
سنگها رقیب اند
کوهها پدر ناتنی هستند
پدر دزدهای ناموس
حمله کنید
چشم تا به هم بگذاریم
شب تمام شده
پاسبانها دوباره می آیند ...

پنهان میشوم
در لای موهای تو
در شکاف پستانت
در زیر پلک چشمهات
و در آرامش مادرانه ای
که دستهایت
دور از دسترس بقیه آدمها

تا زمان چهل سالگی که
خودم را به مرگ تحویل خواهم داد
سربلند
بدون اشکی در چشمی
و چشم در نگاه مردم
متعجب
از لای سینه های تو بیرون می آیم
دست میکشم
به مرگ می گویم:
بیا برویم برادر
حوصله ام سر رفته...
 

 

 

 

((تمام مردهای دنیا برای یک زن کافی نیست))

و گیسوان بگشود رو به شب و آتش از میان گیسوان گرفت آسمان را. 

 پرسیدیم: "چیست این آتش که در گیسوان تو افتاده؟" 

 پاسخ داد: "اگر علم الاشیا بدانستی. دانستی که این الکتریسیته ساکن است" 

 و گفت: "نیم عمر آن کس بر فنا که فیزیک نمیداند"

در توالت همسایه
صدای ریختن ادرار
در طبقه بالا
مرد مست بالا شهر
دوش میگیرد
دخترک روی تخت خوابیده
رادیو میگوید
اینجا ایران است
صدای ما را
همه ساکتند
همه حرف می زنند
کسی نمی شنود... 

 

 

 انقدر با خودم
حرف می زنم
و حرف می زنم
و حرف می زنم
و حرف می زنم
که توی خودم
خسته می شوم
و غرق می شوم 

و جنازه ام هم دیگر
روی آب نمی آید...